![]() |
![]() |
|
دیروز صبح زنگ زدم به نازی تا شب بریم خرید مانتو، آخه از همه ی مانتوهام خسته شده بودم همه دمده شده بودند. هم اون نارنجیه، هم اون آبیه، هم اون سفیده، فقط صورتیه بد نیست که اونم به اندازه ی دلخواهم تنگ نیست!عصر نازی اومد خونه ی ما تا بریم، زنگ زندیم تا ماشین برامون بفرستند! تاکسیه اومد اونم چه تاکسی ای! گذشته از اینکه نیم ساعت دیر کرده بود، بی نهایت بی کلاس بود، قالپاق های مدل بنز، برچسب های روی درهاش، تازه ارتفاع اتاقش تا آسفالت خیابون ده سانتی متر بود!اینا همه نشون می داد که چقدر بی کلاسه، راننده شو که نگو؛ وقتی می دیدمش تازه معنای کامل کلمه جوات رو درک می کردم. موهای فرفری پشت بلند، یک دسته بیل به عنوان سیبیل پشت لب، بدتر از همه حرف زدنش! ماشینش هم چه بوی سیگاری می داد.تازه به قول خودش مرامی کار کرد و برامون موسیقی هم گذاشت. خودشم چه حالی می کرد. رانندگی شو که نگو؛ یادم که میاد احساس می کنم دارم بالا میارم، همینطور راست می رفت تو شکم ماشین ها، اگه راه بهش نمی دادن دیگه هفت جد طرف رو میاورد جلوی چشماش. خلاصه تا دلتون بخواد تو اون مدت فحش های جدید یاد گرفتیم!نامرد هم رسیدیم جلوی مرکز خرید یهو جوری محکم زد روی ترمز که من و نازی با سر رفتیم توی صندلی جلو، چشمتون روز بد نبینه، بر اثر شیرجه تو صندلی تمام آرایشم خراب شد، تمام ریمل هام ریخت توی چشمام، همه پودرها و کرم های صورتم قاطی شد، حیف اون همه پودر فرانسوی. وضع نازی بدتر بود خیلی بدتر! نمی دونستم به قیافه نازی بخندم یا براش گریه کنم، آخه احتمال می دادم منم شبیه نازی شده باشم. راننده ی کثافت تمام زحمت های دو ساعته ی من و نازی رو از بین برده بود! با داد و بی داد از ماشین اومدیم پایین. پول هم بهش ندادیم تا آدم شه!تو خیابون چه وضعی بود همه به ما نگاه می کردند و پوزخند می زدند. حتماً فکر می کردند ما دلقکیم! از خجالت داشتیم آب می شدیم! در همون حین یک دفعه نازی گفت بریم تو این لباس فروشی! هم رفتیم تو، نازی اولین لباسی که دستش رسید برداشت و الکی گفت عزیزم می خوام اینو امتحان کنم، بریم پرو! دیگه دو تایی رفتیم تو اتاقک پرو.عجیب این بود که اتاقک پرو کوچک تر از حد معمول بود و دو نفری به زور جا شدیم. نازی گفت:"چرا منو نگاه می کنی شروع کن دیگه". تازه اون موقع متوجه شدم نازی عجب فکر بکری کرده. اونجا هم آینه بود و هم ما تنها بودیم؛ هر چند جامون یه کم تنگ بود ولی زیاد مهم نبود. ما هم که مثل همیشه مجهز اومده بودیم بیرون. دیگه سریع همه چیز رو درست کردیم، حتی بهتر از اولش و اومدیم بیرون.تا که اومدیم بیرون فروشنده اومد جلو با خنده ای که یه کم موذیانه بود، گفت:"خانوما مناسب بود!" نازی با قیافه حق به جانبی گفت: "نه زیاد جالب نبود!" بعد هم یواشکی به من گفت که چه فروشنده ی خنگی. اصلاً هیچی نفهمیده! در همون حین فروشنده یک لباس بچه گونه برداشت و به ما گفت:" این یکی رو هم امتحان کنید شاید خوشتون اومد!"همینکه لباس بچه گونه ی دست فروشنده رو دیدیم یک نگاهی به مغازه انداختیم، تازه متوجه شدیم چه سوتی ای دادیم «اون مغازه فقط لباس بچه گونه داشت!» دست نازی هم یک لباس دختر بچه های پنج شش ساله بود و ما دو نفری رفته بودیم همون لباس بچه گونه رو پرو کنیم! (حالا فهمیدم چرا اتاقک پرو اینقدر کوچیک بود!)دوباره احساس کردم دارم آب می شم ولی نازی کم نیاورد، به فروشنده که دستشو جلوی دهانش گرفته بود تا ما خنده شو نبینیم گفت:" آره! نه! عالیه دیگه پرو لازم نیست هر دوشو می بریم." و زود پول هر دورو داد و مثل باد اومدیم بیرون. فروشنده هم در حالی که داشت پول ها رو می شمرد، گفت:" خوش اومدین اگه بازم احتیاج به اتاق پرو داشتین خوشحال می شیم سری به ما بزنین! دفعه ی بعد حتماً بزرگترش می کنیم!"و حاصل خرید دیشب ما به جای مانتو فقط یک جفت لباس بچه گونه قشنگ بود که حالا نمی دونیم چیکارشون کنیم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
| درباره وبلاگ |
طنز می نویسیم
چون کار دیگه ای بلد نیستیم! |
| نویسندگان |
|
محمدرضا حسینی آیدا |
| پیوندها |
|
RSS
|