![]() |
![]() |
|
|
شيخ ما در بازار بود براي خريد مايحتاج و چون خواست دست در كيسه خویش كند بدانست محتویات كيسه را زدند پس داد و هوار شيخ به گنبد آسمان برخاست و بانگ برآورد «دزد»، «دزد»! چون لختي گذشت كاسبان بازار جمله بر سرش ريختند و شيخ را تا ميخورد زدند. در همان حال شيخ مريدي را بين كتكزنندگان بشناخت. پس او را فرمود: « اي مريد اين چه حالت است كه تو و اينان مرا زنيد به اين محكمي؟!» مريد گفت: هر كه در روز روشن جمعي را دزد خواند كتك بايدش اينگونه! حتي اگر شيخي چون تو بود و اينان از براي همين تو را زنند! ولیکن مرا به بانگ تو كار نيست و فقط از براي عشق و حال تو را زنم كه در زندگاني اين گونه فرصت سخت پيش آيد! پس شيخ بفرمود: بدان كه مرا معلوم گشت اين كاسبان حتماً جمله دزدند! چون تا كسي را ريگي در گيوه نباشد هر بانگ «دزد»، «دزد» را بر خود نگيرد و اما تو شاه دزد ايشاني كه قسمي از حق كتك ايشان را بدزديدي و ميزني! شيخ ما اين بگفت و با ضربهي ساطور قصاب بمرد در آرامش. رضي ا.. عنه
ممنون از اینکه به ما سر زدین نظر یادتون نره! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
| درباره وبلاگ |
طنز می نویسیم
چون کار دیگه ای بلد نیستیم! |
| نویسندگان |
|
محمدرضا حسینی آیدا |
| پیوندها |
|
RSS
|