![]() |
![]() |
|
|
این روزها بغضی توی گلوم مونده که نه می تونم بگمش و نه بنویسمش!شاید این بغض توی گلوی بقیه بچه های ستون آزاد هم باشه که مطمئنم هست!به هرحال دست و دلم به هیچی نمی ره حتی درس خوندن چه برسه مطلب نوشتن! امروز رفتم وبلاگ رفیق شفیقم غرغرو دیدم بغضمو نوشته و چه قشنگ هم نوشته و بغض ترکید...
بدون شرح! اون قديم ها يه نشريه بود (الانم هست! خوشحال نشيد!) كه دوست داشت جا پاي گل آقا و مرحوم صابري بگذاره، دوست داشت هميشه گل آقا سرمشق اون باشه. دوست داشت يه روزي برسه كه افتخار كنه تونسته كمي ؛ فقط كمي جا پاي كارهاي بزرگ استاد طنز بگذاره... اما كيومرث صابري رفت ... اما... اما... كاش هيچ وقت اينطوري نمي شد... كاش هيچ وقت دوستم بهم ايميل نمي زد كه باز هم ... ولش كنين... هيچ توضيحي نمي دم... من مطمئنم مخاطبان همه هوشيار هستن و خودشون مي فهمن منظورم چيه...
دي ماه 1386: ستون آزاد در 27مين شماره خودش قطع نشريه رو عوض كرد و در هشت صفحه و بصورت روزنامه اي و گلاسه در چاپخانه رواق(رسالت سابق!) به چاپ رسيد. نه صدايي ... نه هياهويي ... ساكت و آرام. ارديبهشت 1387: گل آقا اولين شماره دو هفته نامه خود را در قطع جديد روزنامه اي(!) و در هشت صفحه(!) و بر كاغذ گلاسه(!) و در چاپخانه رسالت! (همون رواق!) منتشر مي كنه. كنفرانس هاي خبري... توضيحات و كارشناسي هاي متعدد... و كار جديدي(!) كه به نام خود ثبت مي كنند. 13 خرداد 1387: شماره 32 - كاريكاتور ستون آزاد - اثر دوست خوبم مجيد مهجور - ايده از بچه هاي تحريريه ستون آزاد ![]() 23 خرداد 1387: شماره 3 - كاريكاتور روي جلد آقا ... و ديگر هيچ! ![]() كاش فقط همين يكي دو مورد بود... دوست دارم فقط بنويسم بدون شرح! چون عقيده دارم دنياي ما سرشار از اتفاقات كاملاً تصادفي(!) است. غرغرو
جمعه ۲۴ خرداد
یاد روزی افتادم که با غرغرو و بهمن مهران و داریوش و مرتضی تو زیر زمین من - مکان! سابق ستون آزاد- ( اخه اون موقع دفتر نداشتیم!) رو زمین نشستیم و درباره چاپ ستون آزاد بصورت گلاسه در تهران بحث کردیم و چه داغ و پر شور بحث کردیم و ...
و امروز چه راحت ناگهان و بصورت تصادفی یه جای دیگه همه ی نتایج عقل شعور بالای غرغرو و حسابگری و پیگیری داریوش و ذکاوت و کاربلدی بهمن مهران و روابط عمومی مرتضی و ... دیده میشه و از اون بدتر به عنوان ایده و فکر ی که به ذهن یکی دیگه رسیده معرفی می شه مصاحبه می شه پز داده میشه به به و چهچه گفته میشه نوشابه باز میشه و... و بعد هم سوژه ی کاریکاتور تحریریه نشریه بصورت کاملا اتفاقی یه جای دیگه دیده میشه و آینده هم بصورت کاملا اتفاقی ... خداییش بغض نداره؟! و جرم مافقط اینه که مجوز سطح شهر نداریم و دیگر هیچ.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
1. مار از پونه بدش می یومد جارو به دنبش می بست !
2- لنگ کفشی در بیابان پیدا نمی شه ! 3- برای اینکه سر خودش کلاه نره کلاه دوستش رو برداشت ! 4- هر کی خربزه می خوره ویتامین های بدنش تاُمین می شه ! 5- موش تو سوراخ نمی رفت می گفت بو می ده ! 6- هیچ ماست بندی نمی گه مرغ همسایه ما غاز ! 7- آشپز که دو تا شد آش رو با جاش می برند ! 8- طرف رو تو ده راه نمی دادند می خواست بره شهر ! 9- کار هر کس نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و دل خوش سیری چند ! 10- دیوانه چو دیوانه ببیند می گه روت سیاه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
| درباره وبلاگ |
طنز می نویسیم
چون کار دیگه ای بلد نیستیم! |
| نویسندگان |
|
محمدرضا حسینی آیدا |
| پیوندها |
|
RSS
|