![]() |
![]() |
|
|
اون زمان که هنوز حرفی از کارت مارت واسه سوخت نبود من این شعر رو گفتم حال فکر کنم مناسبت داره! (تازه چون آخر ترم هم هست مناسبتش بیشتر هم هست!): خودرو ار سوخت به اندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشه ی بنزین فراموشش باد آنکه سوبسید به بنزین تواند دادن هر زمان قیمتش افزون بکند نوشش باد شهرت خودروی ملی به فضا خواهد رفت هر که خواهد که نبیند پنبه در گوشش باد چون که استاد به من نمره ی مقبول نداد ای خدا سخت ترین مرگ در آغوشش باد باز مشروط شدم لیک پدر هیچ نگفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
می دانیم که در کشور ما گران شدن بنزین باعث گران شدن قیمت لبو و باقالی هم می شود بنابراین می توان نتیجه گرفت در کشور ما هر چیزی به همه چی ربط دارد مثلا طرح های مختلفی که هر از گاهی با بوق و کرنای فراوان در جامعه ی ما برای مدتی اجرا می شوند جدا از چگونگی تولیدشان (که خودش یک ماجرای طنز توپ می باشد) نتایج و دستاورد های هر چند گذرا ولی مفیدی دارند که خیلی ها از آن غافلند به عنوان مثال برای همین طرح مبارزه با بد حجابی می توان دستاورد های زیر را ذکر کرد:
- نتیجه اخلاقی: بانوان بد حجاب یک روزه و با زور و چوب و چماق بد حجاب نشده اند که بتوان آنها را یک روزه و با زور و چوب و چماق با حجاب کرد! - نتیجه احساسی: مشکل اصلی ما چند تار موی بیرون مانده و صورت آرایش کرده نیست مشکل اصلی ما آن تفکر ی است که برای درمان چند تار موی بیرون مانده و صورت آرایش کرده بجای منطق و دلیل و برهان فقط برای مدتی زور و ترس و بازداشت رو تجویز می کنه! بدون اینکه فکر کنه شاید این روش اوضاع رو بدتر کنه! - نتیجه داروسازی: درد یک بیمار رو براحتی میشه با مرفین بصورت ظاهری و برای مدتی ساکت کرد ولی وقتی اثر مرفین تموم شد اون درد دوباره بر می گرده در حالی که این بار بیمار معتاد شده! اگه بخوای دوباره با مرفین دردشو ساکت کنی بیمار معتاد تر میشه و باید مرفین بیشتر بهش بزنی و این سیکل ادامه پیدا میکنه و درد برطرف نمیشه که هیچ حال بیمار بد ترم میشه! پس بهتره ابتدا علت درد رو پیدا کرد و به طور اساسی درمانش کرد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
||||
|
جدول داروهای آنتی هیستامین و ویتامین
آبشاری: 1. ۱.دیفن هیدرامین داروی کمکی این بیماری است. 2. ۲.نام تجاری Rho(D)Immune Globulin- مي بينيمت به عربي 3. ۳.ما – سلاح خانم ها 4. ۴.حاجی ها به آنجا رفته اند- ماضی ساده از دیدن 5. ۵.این اثر بعضی آنتی هیستامین ها مانند لیدوکائین است- به او بگویید تا دیوار بشنود 6. ۶.عارضه ی مهم ترفنادین 7. ۷. پدر شعر نو 8. ۸.کسی که هرچه اطلاعات دارویی می خواند به سرعت فراموش می کند- مرا به انگلیسی- نام استاد «یانگوم» در سریال جواهری در قصر 9. ۹.داروی مشهور در شاهنامه- اولین کلمه ای که پس از دادن امتحان کارآموزی تئوری داروخانه ( اطلاعات داروها) از دهان دانشجویان خارج می شود 10.اثر اختصاصی سیپرو هپتادین رودخانه ای: 1. ۱. آنتی هیستامینی که عامل سندرم مرگ ناگهانی در کودکان است 2. ۲. نام یک زندان در تهران (هیچ شباهتی هم به دانشکده ما ندارد)- کلمه تعجب خانم های سوسول و لوس 3. ۳.آنچه سیب زمینی و ایضا بعضی دانشجویان ندارند- رنگ استقلال - ویتامینی که در تهوع و استفراغ حاملگی کاربرد دارد 4. ۴.عاشقان از معشوق می گیرند و سیگاری ها از سیگار!- برای ساختن اسم مصدر به کلمات اضافه می شود- عود به اضافه ی «ت» منهای «ع» 5. ۵.دریا – نام زیبای من – اولین کلمه بعد از آگاهی از نمره ی اطلاعات دارویی 6. ۶.ویتامینی که مصرف مقدار زیاد آن سنگ کلیه اگزالاتی می آورد- مخفف من را 7. ۷.از حال گرسنه خبر ندارد- نام تیم فوتبال « کاکرو یوگا» در کارتون فوتبالیست ها ( نام یک شرکت خارجی آرایشی بهداشتی مشهور هم هست!) 8. ۸.نوع تزریق آمپول کلر فنیر آمین – Tiafa از این سری ویتامین هاست 9. ۹.یک سیاره ی خانم – اثر لوراتادین رو ی گیرنده ی H1 10. نام دختر همسایه ی ما! (چرا اینجوری نگاه می کنین فقط دو سالشه!)
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
چگونه دکتر خود شویم! از آنجا که از قدیم الایام خرج دوا دکتر بسیار زیاد بوده وهست بهترین را ه برای جستن از این مشکل این است که خودتان دکتر خودتان باشید صد البته برای اشتغال به این فن چند نکته لازم به یادآوری است : 1)قبل از هر چیز یاد آوری می کنیم «دکتر خود بودن» با خود درمانی تومنی صنار تفاوت دارد(البته تحقیقات دانشمندان برای کشف تفاوت های این دورشته ی علمی همچنان ادامه دارد!) 2)شما ابدا فکر نکنید که در این رشته بی استعداد هستید چون هر چه باشد شما ایرانی هستید و این هنر (یعنی دکتر خود بودن)در خون شما غوطه ور است !(برای همین است که در ایران از دوره مادها تا کنون دکتر ها بیکار هستند!) 3)هیچ وقت نگران نباشید که وقتی دکتر خودتان هستید ممکن است درمان نشوید چون مطمئنا اگر خودتان دردتان را نفهمید یک آدم غریبه هم نمی تواند ان را بفهمد! 4)هیچ فکر کردید وقتی دکتر ها مریض میشوند چیکار میکنند! معلوم است الف: یاخودشان خودشان را درمان میکنند ب : یا اینکه پیش دکتر دیگری می روند ! اگر مورد اول را در نظر بگیریم مهر تاییدی است بر علم دکتر خود بودن واگر مورد دوم را در نظر بگیریم به این نتیجه می رسیم که وقتی خود دکترها به درمان خودشان اعتماد ندارند و برای در مان پیش دیگری می روند ما چطوری میتوانیم به آنها اعتماد کنیم !؟(پس می بینید که در هر صورت دکتر خود بودن بهتر است!) 5)اگر مریضی تان به وسیله داروهایی که تجویز کردید وخیم تر شد هیچ نگران نباشید چون در علم پزشکی این اتفاق ها طبیعی است وبسیاری از بیماران بخاطر تشخیص اشتباه دکترها مرحوم می شوند شما هم یکی ازاین دکترها!(وایضا آن بیماران!) 6)اگر آرزوی خوردن حلوای کسی را دارید ضمن تشویق او به خود در مانی حتما به او بگویید که همیشه برای خودش دارو های خارجی تجویز کند تا زودتر از بیماری رهایی پیدا کند وشما هم شیرین کام شوید! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
شماره ۲۰ نشریه طنز ستون آزاد امروز صبح چاپ شد!البته این دفعه یادم رفت از نشریه ها عکس بگیرم بنابر این این دفعه مدرکی ندارم بهتون ارائه بدم!
شنبه ۱۲ خرداد منتظر ستون آزاد باشید! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
این قسمت رو جدید نوشتم سعی می کنم قسمت های قبلی رو اگه پیدا کردم بذارم:
جمعه : امروز تحرکات مرموزی تو خونه مون اتفاق افتاد مثلا مامانم بعد سال ها یادش افتاد من نیاز به حمام رفتن هم دارم یا اینکه توی حمام حتی گذاشت آب بازی هم کنم تازه بین مامان و بابا هم حرف های عجیبی زده شد مثلا مامان می گفت فردا یادت باشه چند دست لباس نو براش بخرم یا اینکه صبح ساعت رو کوک کن که خواب نمونیم یه وقت روز اولی دیر نرسیم ! والا من هر چی فکر کردم نفهمیدم چه خبره ! خدا این هفته رو به خیر کنه ! شنبه : امروز تازه متوجه عمق معنی کلمه مصیبت شدم ! صبح ساعت شیش باصدای مامانی از خواب پریدم البته مامان مثل همیشه منتظر بیدار شدن من نشد ومن رو یهو بلند کرد و زود لباس تنم کرد و بعدشم فکر کنم سوار ماشین بابایی شدیم و بعد منو گذاشتن توی یه تخت که خیلی سفت بود! بعدم یادم نمیاد چی شد چون دوباره خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم تو یک قفس تخت خواب مانند با میله های بلند سفید هستم که سقف هم نداره ! خوب که دور وبرم رو نگاه کردم دیدم که تو یه اتاقم که پر از این قفسهاست که تو هرکدومش یه نی نی مثل خودم یا نشسته یا گریه می کنه یا هم خوابه ! عجیب بود اونجا کجا بود! اول خیلی ترسیدم فکر کردم که گیر یه گروه بین المللی بچه دزدی افتادم یا اینکه بابا و مامان به علت مشکلات مالی منو فروختن بعدش گفتم همچی بدم نیست میرم پیش یه خانواده پولدار امریکایی یا اروپایی کلی حاله ! البته من امریکا رو ترجیح میدم! حالا هیچ کی هم نبود یه سری از ما بزنه بچه های دیگه به نوبت گریه می کردن و چون کسی نبود به دادشون برسه بالاخره خسته می شدن و می خوابیدن ! دم دم های ظهر مامان با یه خانم اومد تو منو بغل کرد و اومدیم بیرون و بعدم رسیدیم خونه ! بعد از ظهر هم از خستگی گرفتم خوابیدم یک شنبه : امروز هم همون سیکل دیروز تکرار شد فقط اتفاق جالب این بود که تو بچه هایی که گریه می کردن دختر خاله رو شناختم البته از صدای گریه ش !( که قبلا گفتم مثل صدای موتور گازیه) ظهرم مامان و خاله با هم اومدن دنبال ما! دوشنبه :امروز هم منو باز بردن تا اونجا وباز تا ظهر گشنه و تشنه گذاشتن خانومای اونجاهم که به حساب مواظب ما بودن یا حرف میزدن با هم یا چای و میوه و ... میخوردن و انگار نه انگار ما هم اونجا هستیم انگار اصلا صدای ما رو نمی شنیدن یا نمی خواستن بشنوند و باز هم ظهر مامان و خاله اومدن دنبال ما! فقط امروز بیشتر از حضور و صدای دلنشین دختر خاله مستفیض شدم آخه رو تخت کناریم بود! سه شنبه : امروز دیگه حوصلم سر اومده بود تصمیم گرفتم هر جور شده ته و توی این قضیه رو در بیارم ! بنابراین صبح تو اون زندان کودکان خوب خوابیدم تا کاملا بعد از ظهر بیدار باشم شاید از حرف های مامان یه چیزی دستگیرم بشه ! ظهر که رسیدم خونه اولین کلمه ای که مامان به گفت این بود که : مامانی«مهد» امروز خوش گذشت! این جا بود که فهمیدم که احتمالا اسم اون زندان مهد است به نظرم معنی مهد یعنی «اوین» کودکان! چهارشنبه: امروز تصمیم گرفتم راهی واسه فرار از اونجا پیدا کنم ولی نامردا میله ها رو اینقدر محکم و بلند ساخته بودن که نمی شد کاری کرد آخرم به این نتیجه رسیدم که از این مهد اوین گونه راه فراری نیست، باید کاری کنم که اینجا منو نیارن! تا ظهر نه گریه کردم نه خوابیدم فقط فکر کردم تا اینکه جیشم گرفت! در حین جیش کردن ناگهان یه فکر عالی به ذهنم رسید!( حالا هی بگین جیش کردن کار بدیه!اصلا واسه همینه که میگن برای پیشرفت مملکت باید اتاق های فکر! رو گسترش داد!) پنج شنبه: امروز روز پیاده کردن نقشه ام بود باید خوب و دقیق کار میکردم!طبق برنامه ی زمان بندی شده قبلی صبح قبل از این که مامان منو بیدار کنه بیدار شدم شروع کردم به گریه و داد و بیداد! برای اینکه طبیعی جلوه کنم دستمو بردم آخر حلقم! و محتویات شکممو ریختم رو ملافه!تازه جیشم کردم! مامان هم اومد بالای سرم خودمو زدم به مریضی! نقشم گرفت مامان هم منو دید گفت وای بمیرم بچم مریض شده! حالا چیکار کنم!مامان قربونش بشه!و... خلاصه مهد امروز به همین راحتی مالید!تازه خوبی این کاراین بود که بابایی با دیدن این وضع گفت : بیا خانوم اینم عواقب مهد بردن بچه!صد بار گفتم تو که بیرون کار نمی کنی چرا بچه رو خودت نگه نمی داری!گفتی مهد کلاس داره تازه خواهرمم بچه شو می بره مهد!حالا نتیجه شو ببین!از فردا خودت باید بچه رو نگه داری!(قربون بابایی بشم من!)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
| درباره وبلاگ |
طنز می نویسیم
چون کار دیگه ای بلد نیستیم! |
| نویسندگان |
|
محمدرضا حسینی آیدا |
| پیوندها |
|
RSS
|