![]() |
![]() |
|
|
_قدیما رو صندلی پارکها یه دختر می دیدید با چهارتا پسر!الان چهار تا دختر می بینید با یه پسر! _معیار تشخیص دامادای امروزی اینه که مثل دخترای سابق عروس می شن! _قدیما بیشتر پسرا می رفتن دانشگاه الان اکثر دخترا! _قدیما پسرا می رفتن خواستگاری الان دخترا! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط آرش |
|
دیروز صبح زنگ زدم به نازی تا شب بریم خرید مانتو، آخه از همه ی مانتوهام خسته شده بودم همه دمده شده بودند. هم اون نارنجیه، هم اون آبیه، هم اون سفیده، فقط صورتیه بد نیست که اونم به اندازه ی دلخواهم تنگ نیست!عصر نازی اومد خونه ی ما تا بریم، زنگ زندیم تا ماشین برامون بفرستند! تاکسیه اومد اونم چه تاکسی ای! گذشته از اینکه نیم ساعت دیر کرده بود، بی نهایت بی کلاس بود، قالپاق های مدل بنز، برچسب های روی درهاش، تازه ارتفاع اتاقش تا آسفالت خیابون ده سانتی متر بود!اینا همه نشون می داد که چقدر بی کلاسه، راننده شو که نگو؛ وقتی می دیدمش تازه معنای کامل کلمه جوات رو درک می کردم. موهای فرفری پشت بلند، یک دسته بیل به عنوان سیبیل پشت لب، بدتر از همه حرف زدنش! ماشینش هم چه بوی سیگاری می داد.تازه به قول خودش مرامی کار کرد و برامون موسیقی هم گذاشت. خودشم چه حالی می کرد. رانندگی شو که نگو؛ یادم که میاد احساس می کنم دارم بالا میارم، همینطور راست می رفت تو شکم ماشین ها، اگه راه بهش نمی دادن دیگه هفت جد طرف رو میاورد جلوی چشماش. خلاصه تا دلتون بخواد تو اون مدت فحش های جدید یاد گرفتیم!نامرد هم رسیدیم جلوی مرکز خرید یهو جوری محکم زد روی ترمز که من و نازی با سر رفتیم توی صندلی جلو، چشمتون روز بد نبینه، بر اثر شیرجه تو صندلی تمام آرایشم خراب شد، تمام ریمل هام ریخت توی چشمام، همه پودرها و کرم های صورتم قاطی شد، حیف اون همه پودر فرانسوی. وضع نازی بدتر بود خیلی بدتر! نمی دونستم به قیافه نازی بخندم یا براش گریه کنم، آخه احتمال می دادم منم شبیه نازی شده باشم. راننده ی کثافت تمام زحمت های دو ساعته ی من و نازی رو از بین برده بود! با داد و بی داد از ماشین اومدیم پایین. پول هم بهش ندادیم تا آدم شه!تو خیابون چه وضعی بود همه به ما نگاه می کردند و پوزخند می زدند. حتماً فکر می کردند ما دلقکیم! از خجالت داشتیم آب می شدیم! در همون حین یک دفعه نازی گفت بریم تو این لباس فروشی! هم رفتیم تو، نازی اولین لباسی که دستش رسید برداشت و الکی گفت عزیزم می خوام اینو امتحان کنم، بریم پرو! دیگه دو تایی رفتیم تو اتاقک پرو.عجیب این بود که اتاقک پرو کوچک تر از حد معمول بود و دو نفری به زور جا شدیم. نازی گفت:"چرا منو نگاه می کنی شروع کن دیگه". تازه اون موقع متوجه شدم نازی عجب فکر بکری کرده. اونجا هم آینه بود و هم ما تنها بودیم؛ هر چند جامون یه کم تنگ بود ولی زیاد مهم نبود. ما هم که مثل همیشه مجهز اومده بودیم بیرون. دیگه سریع همه چیز رو درست کردیم، حتی بهتر از اولش و اومدیم بیرون.تا که اومدیم بیرون فروشنده اومد جلو با خنده ای که یه کم موذیانه بود، گفت:"خانوما مناسب بود!" نازی با قیافه حق به جانبی گفت: "نه زیاد جالب نبود!" بعد هم یواشکی به من گفت که چه فروشنده ی خنگی. اصلاً هیچی نفهمیده! در همون حین فروشنده یک لباس بچه گونه برداشت و به ما گفت:" این یکی رو هم امتحان کنید شاید خوشتون اومد!"همینکه لباس بچه گونه ی دست فروشنده رو دیدیم یک نگاهی به مغازه انداختیم، تازه متوجه شدیم چه سوتی ای دادیم «اون مغازه فقط لباس بچه گونه داشت!» دست نازی هم یک لباس دختر بچه های پنج شش ساله بود و ما دو نفری رفته بودیم همون لباس بچه گونه رو پرو کنیم! (حالا فهمیدم چرا اتاقک پرو اینقدر کوچیک بود!)دوباره احساس کردم دارم آب می شم ولی نازی کم نیاورد، به فروشنده که دستشو جلوی دهانش گرفته بود تا ما خنده شو نبینیم گفت:" آره! نه! عالیه دیگه پرو لازم نیست هر دوشو می بریم." و زود پول هر دورو داد و مثل باد اومدیم بیرون. فروشنده هم در حالی که داشت پول ها رو می شمرد، گفت:" خوش اومدین اگه بازم احتیاج به اتاق پرو داشتین خوشحال می شیم سری به ما بزنین! دفعه ی بعد حتماً بزرگترش می کنیم!"و حاصل خرید دیشب ما به جای مانتو فقط یک جفت لباس بچه گونه قشنگ بود که حالا نمی دونیم چیکارشون کنیم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
(توضیح:مشابه این مطلب رو مجید مهجور تو شماره ۱۷ نشریه ستون آزاد کار کرده! )
- خود گویی و خود خندی بَه بَه عجب گوسفندی! - دیگی که واسه ما نمی جوشه بذار بهش بگن: روت سیاه! - فضول رو می برن جهنم می گه چرا اینجا کولر گازی نداره! - به روباه میگن شاهدت کو؟! میگه ما اهل این سوسول بازیا نیستیم! - آشپز که دوتا شد باید دوبرابر غذا بخوری! - گربه دستش به گوشت(!) نمی رسید می گفت من میخوام درسمو ادامه بدم!
- دیگ به دیگ میگه: بغلی بگیر! - یارو رو تو ده راه نمی دادند رفت شهر! - عاشقی سوزی داره! بعدم خودبخود از سرت می پره! - خر ما از کره گی عر عر می کرد!
- مرغ همسایه ی ما تخم نمی ذاره، میگه آخه هنوز تو عقدم! - هر که بامش بیشتر خانه اش بزرگتره!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
||||
|
چنین گفت رستم به اسفندیار زمستان برفت وبیامد بهار به شاخه ای بلبلی برنشست بزد نغمه ای درب غم را ببست به خلعت بیامد به سوی زمین به هر خانه ای هفت سین گل و بلبل و سبزه و یاسمن همه آمدی سوی دشت و دمن ز شادی بگرید همی آسمان به نغمه سپاسش کنند بلبلان زمین زنده شد با صدای بهار دلی زنده کن خنده بر لب بیار چنین گفت اسفندیار دلیر که ای پهلوان و یل شیر گیر اگرچه بهاراست ایران زمین من از خون دل با غم هستم عجین به او گفت رستم به بانگ بلند رها کن غم روزگار و بخند چو نوروز باشد تو را پیش روی نشاید که از غم کنی گفت وگوی به دیدار خویش و به دیدار یار سبک عزم باید که آمد بهار وگر دل شکستی در آن سال پار کنون سوی او شو به دستش بیار چو خورشید و ماه وزمین وسپهر بورزیم بر یکدگر امسال مهر |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
جناب غرغرو در یکی از شماره های ستون آزاد مطلبی در مورد ما نوشتند و ما هیچی نگفتیم! حالا اون مطلبو گذاشتن تو طنزدونی ما هم گفتیم تا «آ رش خان» پستی نذاشته زود یه جوابیه برای اون مطلب بذاریم!
آن دارنده ی بطن کبیر، آن سخت گیرترین سردبیر، آن مالک گیر سه پیچ، آن پایه ی خرید ساندویچ! آن حلال مشکلات، آن دارنده ی حسنات و مقداری سیئات، آن ستون آزاد را مایه ی آبرو و به نام مستعار «غرغرو»! آن طرفدار ما می توانیم! آن در جرگه ی «هر وقت شد درس می خوانیم»! آن از حضور حسینی و ظریف و مصطفوی و مهجور و عسکری و حاتمی و ترشیزی و ... در ستون آزاد ناشاد! مولانا مجتبی نخعی راد (حَفِظَ ال... آردی و پیکانُه) روزی مریدان او را گفتند: یا شیخ! ما معیارُک فی کوتاه کردن مطالب فی السُتونِ آزاد؟ بفرمود: لَیسَ شَی ءٌ اِلا «وَجَب»! پس فی الحال مریدان جملگی خِشتَکها جِر دادند و نعره ها کشیدند از غایت عجب! شبی یکی از مریدان شیخ را در خواب دید و پرسید: ای پیر سردبیر! علم بهتر است یا ثروت!؟ پس شیخ انگشت اشارت به جانب «قاسم آباد» کرد و فرمود: «دانشگاه آزاد»! که هم مالک علم است و هم ثروت! آن روز که سردبیر ستون آزاد بشد چون در نشریه بنبشت : «بیا تا گل برفشانیم و مِی در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم» جمعی بگفتند: می خواهد بر اندازد پس تروریست است! مریدان گفتند: نه! کارش بیست است! جمعی دگر گفتند: اهل گل و مِی و ساغر است پس بر دنیا عاشق! دگر بار مریدان نعره کشیدند که اهل عرفان است و رسیده است به حقایق! فی الحال شیخ بر قرار است و تصانیفش بسیار! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
سلام بذارین اول با چند تا جمله ی نغز شروع کنیم: - اینکه آکواریم در اتاق پذیرایی تو میگنجد دلیلی بر بی قوارگی در یا نیست!«سید حسن حسینی» - هیچ عبادتی تکراری نیست بعضی عابدان تکراری اند. « سید حسن حسینی » - قامت سبز سرو نمایشگاه ناتوانی های پاییز است. «سید حسن حسینی » - هرگز تعجب نکنید که فردی سبک مغز منصبی عالی دارد؛باد همواره اشیای سبک را بالا میبرد ! - کسی را که دوست داری آزادش بگذار ،اگر به سوی تو بازگشت بدان که مال تو بوده است اگر برنگشت بدان - که از همان اول هم مال تو نبوده است! «شکسپیر » - هر مانع فرصتی برای رشد و ترقی !« زیگ زیگلار» - به وسیله ی عشق حتی خدا را هم میتوان در قلب کوچک انسان جا داد - اشتباهات پزشک را خاک می پوشاند! - خداوند روزی دهنده ی همه پرندگان است اما روزی آنها را داخل لانه شان نمی ریزد! - کسی که خوب بلد است از باد نما استفاده کند سیاست مدار موفقی است! - بهترین راه مبارزه با بد حجابی سرد شدن هوای کره ی زمین است! - اگر برای انسان گرسنه آوازبخوانی بامعده اش به آوازت گوش می دهد!«جبران خلیل جبران» - اگر خدا را در میان انسان ها نمی یابی او را در میان ستارگان هم نخواهی یافت! «لاوترا» - مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال ! «سعدی » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
| درباره وبلاگ |
طنز می نویسیم
چون کار دیگه ای بلد نیستیم! |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| نویسندگان |
|
محمدرضا حسینی آرش |
| پیوندها |
|
RSS
|