![]() |
![]() |
|
|
در این بلبشوی بعد از انتخابات روز پنج شنبه بیست وهشت خرداد ما تو تهران امتحان داشتیم البته با شرایطی که ایجاد شد ه بود تا یک روز قبل از امتحان خوشحال بودیم که حتما امتحان لغو می شه ولی متاسفانه نشد و ما مجبور شدیم بریم تهران ! از همون ثانیه ای که تصمیم بر این شد که ما بریم از پدر و مادر و همسر و خواهر و برادر گرفته تا بقالی سر کوچه و گدای جلوی داروخونه توصیه اکید داشتند که یه وقت نری تو شلوغی ها که اگه بگیرنت ...
البته ما خودمون می دونستیم که نمی ریم تو شلوغی اونم به دو دلیل ؛یکی شجاعت بیش از حدی که در خودمون سراغ داشتیم !یکی دیگه هم دور بودن محل آزمون از شلوغی ها! بذارین یه نکته ی جالب در مورد محل امتحانمون بگم! موقع ثبت نام یعنی یک و نیم ماه قبل در فرم ثبت نام محل آزمون دانشگاه تهران ذکر شده بود ولی درست یه هفته مونده به انتخابات اعلام شد که آزمون در دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی (نزدیک دانشگاه شهید بهشتی) برگزار میشه ! این تدبیر نشون می داد یا مسئولین گرامی از قبل می دونستن که به دلایلی بعد از انتخابات دانشگاه تهران شلوغ میشه و بعد تعطیل میشه برای همین محل آزمون رو تغییر دادن یا اینکه اصلا بطور شانسی این تغییر رو ایجاد کردن !به هر حال دستشون درد نکنه که به فکر جان ما بودن! پنج شنبه صبح امتحان برگزار شد البته کاملا مزخرف و سخت !از نظم امتحان همین نکته رو بگم که نظم کوئیز هایی که تو دانشکده ما برگزار میشد از نظم این امتحان اسما سراسری بیشتربود! بعد از ظهر بعد از امتحان یعنی بعد از ظهر پنج شنبه بیست و هشتم ما از محل اسکان مون که در تقاطع خیابان جمهوری و پل حافظ بود اومدیم بیرون که بریم خیابان برلن -که می گفتن همون نزدیک هاست - واسه خرید! جاتون خالی همین که به خیابون جمهوری رسیدیم دیدم ای داد چرا این جا این قدر شلوغه !ملت همه سیاه پوشیده بودن و پارچه های سبز به دست و انگشتاشون بسته بودن!همون طور که می رفتیم جمعیت بیشتر می شدن و ترافیک ماشین ها سنگین تر! تا اینکه به یک چهار راهی رسیدیم که پلیس ها دیگه نمی ذاشتن ماشین ها جلوتر برن و مردم فقط می رفتن!همون جا بود که واسه اولین بار پلیس ضد شورش کشور مون رو زیارت کردیم!( نا گفته نمونه ما تا همین اواخر فکر می کردیم پلیس ضد شورش فقظ مال خارجی هاست و ایران از این جور چیز ها نداره!)همون لحظه به دوستان گفتم یحتمل اینجا یه خبر هایی هست!از یکی از مغازه دار ها که داشت مغازه شو می بست پرسیدیم اینجا چه خبره ؟ گفت مگه نمی دونین میدون توپخونه تظاهراته! آقا مارو می گی یهو چشامون سیاهی رفت و همین که می خواستیم داد بزنیم که ننه کجایی که ببینی پسرت شده جزو شورشی های خارو خاشاک! یکی از بچه ها داد زد زودتر برگردیم ما هم خلاف مسیر جمعیت برگشتیم به عقب !ناگفته نمونه که بخاطر این عقب گرد مجبور شدیم کلی نگاه های ناجور جمعیت رو تحمل کنیم! به خاطر اون نگاه های ناجورحتی چند بار وسوسه شدیم با جمعیت همراه شیم تا این جور به چشم خائن به ما نگاه نکنن! خلاصه همین طور رفتیم و پل حافظ رو هم رد کردیم هنوز به چهار راه اول نرسیده بودیم که دیدیم ای داد اینجا هم که شلوغه !تو فکر شلوغی بودیم که سه چهار تا ماشین پر یگان ویژه همون موقع اومدن و محتویات شون رو پیاده کردن با دیدن این صحنه ما هم در یک حرکت شجاعانه به حالت نیمه دو به سرعت فرار کردیم به سمت همون تقاطع جمهوری و پل حافظ و واسه امنیت بیشتر رفتیم تو بازار موبایل علا الدین!جالب بود که پاساژ هم بر خلاف معمول زیاد شلوغ نبود و همه مغازه دار ها بیکار نشسته بودن. همه شون یه جوری به ما نگاه می کردن که انگار مجاهدین راه آزادی هستیم که به این بازار پناه آوردیم!خلاصه جو سنگینی بود و قابل تحمل نبود آخرم به این نتیجه رسیدیم که اگرچه که به زمان حرکت قطار دو سه ساعت مونده ولی آبرو مندانه اینه که ماشین بگیریم و بریم ایستگاه قطار وهمون جا منتظر بمونیم!به مدد همین پولوتیک به سلامت به راه آهن رسیدیم و بعد هم سوار قطار شدیم و به سلامت رسیدیم مشهد!
حاشیه: - خطوط موبایل ما (علاوه بر پیامک)هم در بعد از ظهر چهار شنبه و هم بعد از ظهر پنج شنبه کلا قطع بود البته فقط در منطقه ی اسکان ما چون وقتی رفتیم راه آهن درست شد! - در موقع گیر کردن در شلوغی ما یه حرکت شجاعانه ی دیگه هم انجام دادیم و بصورت کاملا داوطلبانه پیش چند نفر از برادران نیروی انتظامی که سر یک کوچه ایستاده بودن و داشتند با رشادت تمام برای هم جک تعریف می کردند رفتیم و ضمن اعلام صریح وچند باره ی مواضع خودمون(که ما مسافریم و جزو اینا نیستیم!) ازشون پرسیدیم که واسه خرید کجا می تونیم بریم؟ و آن برادران در جواب ما فقط خندیدند! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
خبر : تهران نامزد پایتخت جهانی کتاب شد! ضمن تبریک این موفقیت بزرگ به تمام مردم کتاب خوان ایران و مسئولین پرتلاش امر کتاب در اینجا می خوایم تعدادی از دلایل این نامزدی رو برای دوستان شرح بدیم تا همه بدونن ما چیکار کردیم که تهران می خواد پایتخت جهانی کتاب بشه!:
1.درسته که سرانه کتاب خوانی ایرانیان پایینه ولی این مهم نیست چون مربوط میشه به کمیت و برای ما همیشه مهم کیفیته! توضیح اینکه شاید اکثر ایرانیان در طول هفته 5دقیقه بیشتر کتاب نخونن ولی همون 5دقیقه رو عمیق و مفید می خونن و همین ارزش داره!
2. درسته که تیراژ کتاب ها در ایران نسبت به خیلی جاها پایینه ولی این نشان دهنده ی خرید کم کتاب توسط مردم نیست بلکه این نشان از اهمیت درختان و محیط زیست و صرفه جویی و سال اصلاح مصرف این جور چیزها برای مردمه که نمی خوان کاغذ ها اسراف بشه و محیط زیست خراب بشه!
3. نکته ی دیگر اینکه کتاب های ما بسیار غنی ، جذاب و متنوع است مخصوصا کتاب مربوط به کودکان و نوجوانان بطوری که نوزادان ایرانی از همان بدو تولد در اتاق عمل بجای شیر تقاضای کتاب می کنن و معمولا موقع شیر خوردن و حتی «پی پی» کردن کتاب را همراه خود دارن!تازه بزرگ تر هم که شدند به همان علت غنی و پر بار بودن کتاب ها اصلا به دنبال سی دی کارتون های شرک و جیمی نوترون و گارفیلد و شگفت انگیز ها و ... و نیز سی دی های بازی های رایانه ای(که هردو مورد آمریکایی و حاوی فرهنگ غربی هستند ) نمی روند و با فرهنگ خودمان که در کتاب های چاپ شده مخصوص کودکان موج می زند رشد و بالنده می شوند!
4.نکته دیگر اینست که مسئولین فهیم کشور اهمیت کتاب و کتاب خوانی را به طور کامل از همه ی نواحی شان درک کردند برای همین با اختصاص یارانه های کلان به کتاب و کاغذ ؛ قیمت کتاب ها را به شدت پایین آوردند تا همه ی مردم بتوانند به عشق شان یعنی کتاب دست پیدا کنند و این یارانه ها مخصوصا در مورد کتاب هایی که مربوط به فرهنگ و تاریخ این مرز وبوم است مثل شاهنامه و دیوان حافظ و مثنوی و گلستان و... لحاظ شده است و کاملا ارزان هستند!
5.در انتها جا دارد به کیفیت کاغذ و چاپ کتاب ها در ایران اشاره ای شود!کیفیت چاپ و کاغذ در ایران چنان بالاست که عمر کتاب ها در ایران بیشتر از 1000سال گارانتی می شود وهیچ گاه جلد کتاب ها هنوز به دست خواننده نرسیده کنده نمی شود و برگه های آن به علت درست چسب زدن در همان ماه اول مثل برگ پاییزی فرو نمی ریزند در ضمن کاغذ های ایرانی هم همه کاملا سفید براق و گوگوری مگوری هستند و جلوه خاصی به کتاب ها می دهند! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
آره بهار اومد ! البته ما (یعنی من و خانمم) موقع سال تحویل تو جاده بین گرگان و ساری بودیم و تو اون منطقه سرسبز به شدت اومدن بهار جون رو لمس کردیم هرچند از قبلا می دونستیم بهار جون داره میاد چرا؟! چون به نظر ما یک نفر هرکسی هر سال از یه راهی متوجه اومدن بهار خانوم میشه ،ما یک نفر طبق روال سال های قبل از فعالیت های انقلابی شهرداری مشهد اونم درست دم عید متوجه اومدن بهار جون میشیم البته این فعالیت ها خیلی متنوع است و هرسال حداقل یه مورد جدید هم بهش اضافه میشه تعدادی از این فعالیت رو باهم ببینیم:
1. 28 اسفند: تحویل یک سطل رنگ سیاه و یکی سفید به صورت یکی در میون به کارگران و باغبان های شهرداری به منظور حال دادن شبانه روزی به جداول خیابان ها ی مشهد اون هم بصورت یکی در میون!البته هر سال به علت حضور بی موقع بهار خانوم همه ی جداول شهر از این فعالیت فرهنگی –هنری بهره مند نمی شوند!
2. 26 اسفند: تحویل تعدادی از دیوار های خالی مشهد به تعدادی از هنرمندان مشهدی برای کشیدن تعدادی گل و بلبل و خورشید و سبزی به منظور تدایی کردن اومدن بهار جون تا مردم شاد شن!ولی پس از تلاش های صبح تا شبی این هنر مندان حاصل این فعالیت هنری فرهنگی دیواری فقط تعدادی تابلوی پست مدرن است که پس از بارش چند باران بهاری از نظر ما مردم عوام در آن فقط چند دنب ماهی دیده می شود!
3. 27 اسفند : آغاز عملیات روکش آسفالت چند خیابان اصلی شهر در روز های پررفت و آمد دم عید بصورت کاملا هیئتی و با کیفیت جاده شوسه!به این منظور که مردم عزیز کمی در ترافیک حاصل از این عملیات بمانند و متوجه فعالیت های شدید شهرداری باشند تا هنگامی که در سال جدید قبض مالیات به مقدار دو برابر سال قبل به دست شان داده می شود دیگر غرغر نکنن!(نمونه این عملیات را در بلوار سید رضی مشهد می توانید ببینید که البته به همان علت زود اومدن بهار جون نصفه کاره رها شده!)
4. 27اسفند: کاشت هزاران گل خوشکل و زیبا در میادین و بلوار ها و معابر سطح شهر با سرعت مافوق صوت توسط باغبان های سلحشور شهرداری تا مردم بیشتر اومدن بهار جون رو حس کنن!البته در روز عید به علت عدم رسیدگی به گل ها توسط باغبان ها آن هم به علت پرداختن به فعالیت هنری شماره (یک) از آن همه گل فقط تعدای ساقه پلاسیده و لگد مال شده باقی می ماند!
5. 23 اسفند: فعالیت جدید و سوپرایز کننده ی امسال شهرداری که به شدت آمدن بهار جون را در همه ی جای ما فرو کرد تغییر نام بلوار ایرج میرزا (که یکی از بلوار های مشهور مشهد است علاوه بر اینکه یکی از شاعران مشهور ایران است)به بلوار جلال آل احمد بود. این فعالیت ادبی فرهنگی اجتماعی ورزشی و هنری چنان با سرعت انجام شد که کسی نفهمید که کی چی شد!در حالی که فقط تعویض تابلو های سرکوچه های این بلوار طبق محاسبات جهان سومی باید بیشتر از یک ماه طول می کشید ولی شهرداری مشهد نشان داد که اگه بخواهد و انگیزه داشته باشد می تواند!
6. چند فعالیت دیگر شهرداری شامل:الف. نصب پرده هایی در پارک ها و مناطق گل و بلبل دار مشهد مبنی بر ممنوع بودن زدن چادر در سطح شهر به منظور خوب ضد حال زدن به زائرین است. ب. و نیزنصب پرده هایی مبنی بر ممنوعیت ورود به هسته ی اصلی شهر یعنی حرم بدون مجوز است ، تا خوب به همه بفهماند که هرکی میخواد زیارت کند باید پول بدهد!(ثواب مجانی تمام شد!) ج. ونیز کاشتن تعدادی کالسکه و گاری پرگل و نیز تابلو های پست مدرن در سطح میادین اصلی می باشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
تو این بگیر بگیر مدرک قلابی مسئولین که ظاهرا از کردان شروع شد در همون کردان به اوج رسید خیلی وقت پیش تو خبر ها خوندم که بعضی ها گفتن مدرک سید محمد خاتمی هم قلابیه!ما هم گفتیم شاید راست(!)می گن ولی یه روز که تو داروخونه شیفت بودم یه نسخه اومد که ثابت می کرد که مدرک خاتمی کاملا اصله!منم از اون مدرک عکس گرفتم که به همه نشون بدم تا دیگه ازاین شایعات درست نکنن!
بعله!می بینین که مدرک کاملا واقعیه و حتی شماره نظام پزشکی هم موجود هست!البته دلیل دیگه ای که نشون از اصل بودن مدرک داشت تساهل و تسامحی بود که در تجویز دارو موج می زد چنانکه در بسته ی پیشنهادی دکتر خاتمی فقط یک قلم آن هم گرایپ میکسچر برای نوزاد دیده می شد که نشان از این داشت که دکتر بیشتر تمایل داشتند دل درد نوزاد رو از طریق گفتمان درمان کنن تا دارو! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
شماره ی جدید ستون آزا هم چاپ شده دوستان واسه گرفتن نسخه ی الکترونیکی به سایت نشریه مراجعه کنین.اینم یه شعر که تو شماره جدید ستون آزاد چاپ شده:
گفتی که نازت بکشیم ، کشیدیم حرفای نا مربوطِتَم شنیدیم گفتی که مطلب بنویس سیاسی گیر های ناجور بده و اساسی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم نفهمیدیم که خوشکلیم یا زشتیم! زندگی مون بی خودی و دهشناک حقی برای تالیفا ندادی دیگه شدیم یه عنصر زیادی بزرگترین بلای ما تورم خوب شدنش رفته توی توهم اجاره ها سر به فلک کشیده داد همه به آسمون رسیده قیمت خونه و زمین نجومی بسه عزیز!دیگه نگم کلومی! دانشگاهو واست بگم سردبیر 6 سالی هست تو بندشم من اسیر دانشگاه ها خالیه از شور و حال کنکور بده ، قبولی تو به هر حال دانشگاه ها دیگه شلوغ پلوغه تدریس علم بزرگترین دروغه! پول بده و مدرک دیگه تو دستت خوشبحالت این دیگه ناز شصتت دانشگاه ها کوچیکن و زیادن موسسه عالی و یا آزادن مهد کودک بزرگتر از دانشگاه!!! به این دیگه باید بخندی قاه قاه تو این زمون همه شدن دانشجو هم از عقب هم از جلو هم از تو مدرک و مدرک میکنن به هرجا پز ها میدن به ناهید و به آیدا! این دفعه هم شعری واست نوشتیم حالا بگو که خوشکلیم یا زشتیم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
عصر ایران در مطلبی به نقل از دنیای اقتصاد بهترین و بد ترین خودرو های داخلی رو معرفی کرده که خودروی ویتارا در صدر جدول قرار داره ولی مهمتر از اون انتهای جدوله که برای چندمین بار به ۱۴۱(یعنی خودرو ی دلبند اینجانب!) اختصاص یافته!از اون جا که من ماشینمون خیلی دوست دارم تصمیم گرفتم یک بیانیه در حمایت از ماشینم صادر کنم!
بیانیه! اتومبیل اینجانب یعنی پراید ۱۴۱ بژ رنگ متالیک خیلی خوب است! به هزار و یک دلیل که چند تاشو اعلام می کنم! ۱.خوشکله! ۲.موقع رانندگی هیچ صدای اضافه ای از هیچ جاش در نمیاد!(حتی از داشبورد یا لاستیک ها ونیز حتی از صندوق عقب در ها صندلی ها و...) ۳.موقع کارواش اصلا آبی وارد اتاقش نمی شه و حتی صورت من و کفش های خانومم خیس نمی شه! ۴.موقع ترمز گرفتن دقیقا همون جایی که ترمز می گیری می ایسته!(البته در بازه منفی یا مثبت ۳ متر!) ۵. هیچ وقت موقعی که داری با سرعت ۱۲۰کیلومتر در ساعت حرکت می کنی ناگهان بلبرینگ چرخ جلوی سمت راننده نمی شکنه و چرخ ناگهان قفل نمی کنه تا نزدیک باشه اتومبیل چپ شه و نیز نزدیک باشه اتومبیل های پشت سر له و لورتت کنن!(لازم به ذکر است به دلیل یک معجزه من همچنان زنده ام ونیز سالم!) ۶.در یک روز بارانی بر اثر افتادن در یک چاله کوچک هیچ گاه لاستیک اتومبیل نمی ترکه تا مجبور باشی از ماشین پیاده شده و در زیر باران شدید و هوای سرد در حالی که با کت و شلوار نو ات هستی لاستیک را عوض کنی! ۷.در ترافیک ها هیچ گاه موقع حرکت اتومبیل ریپ های پشت سر هم نمی زند تا مزه محتویات معده ات را در دهان حس کنی! ۸. در روزهای سرد زمستانی بخاری ماشین بعد از رسیدن به مقصد گرم نمی شود و اصلا نیاز نیست در هنگام رانندگی از کلاه و دست کش و شالگردن استفاده کنی! ۹. با گذشت زمان اصلا و ابدا رنگ سپر های ماشین خودبخود بر نمی گرده و کنده نمی شه و نیز زه های کنار در بسیار محکم چسبونده شده و حتی با لگد هم کنده نمی شه چه برسد که خودبخود کنده شه! ۱۰.و از همه مهمتر در یک صبح قشنگ پاییزی هنگامی که با خیال راحت ۵دقیقه مانده به شروع کلاس از خونه بیرون اومدی اتومبیل با اولین استارت روشن می شه و اصلا باطری ای که هنوز یک سال هم کار نکرده خالی نمی کنه!و مجبور نمی شی به علت خراب شدن باطری ماشین یک باطری دیگر بخری! در پایان اعلام می دارد پراید ۱۴۱ همچون سایر اتومبیل های ساخت داخل (مخصوصا ساخت ایران خودرو و سایپا)بسیار با کیفیت ومرغوب و خوب می باشد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
داشتم عکس های سفر حج رو نگاه می کردم به چند تا عکس جالب بر خوردم!مثلا این یکیشه!
این عکس رو از هتل کریستالاتت مکه گرفتم! با توجه به اینکه آسانسور مخصوص بار است کدام گزینه درست است: ۱.حضور بار و خواهران در آسانسور مشکل شرعی دارد! ۲. حضور برادران و بار و خواهران مشکل شرعی دارد! ۳.برادران در حد بار هستند! ۴.خواهران در حد بار هم نیستند! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
چند ماهی هست که به وبلاگم سر نزدم!دلیلش ساده است!اول اینکه همون حدود های آخرین مطلب از مجردی دست کشیدیم و به خیل عظیم متاهلین پیوستیم بعدشم قسمت شد و رفیتم حج عمره(البته تنهایی!) یعنی حج عمره شد آخرین سفر مجردی ما یک نفر که عجب سفری هم شد! بعدشم که دیگه صبح شیفت داروخونه عصر شیفت داروخونه و شب شیفت داروخونه و... و گاهی هم اون وسطها ستون آزاد و کلاس درس!
حالا باز اومدیم!اول می خوام یه شعر بذارم که تو سفر حج دقیقا وقتی روبروی خانه ی خدا نشسته بودم نوشتم: صنما به شوق رویت به درت نماز کردم و به عشق و شور و امید سفر حجاز کردم
به امید آنکه شاید به درت رسد صدایم در خانه ات گرفتم چو گدا نیاز کردم
همه شوق و عشق گشتم چو شکوه خانه دیدم همه عقده های دل را نرسیده باز کردم
چو به دور خانه گشتم همه راز حق شنیدم چو به سجده می نشستم ره گریه ساز کردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
سه سال از دوره ی چهار ساله ی دولت نهم می گذرد و این دولت تاثیرات شگرفی بر زندگی ما داشته است که همگان از آن غافلند اینجا می خواهیم به بعضی از زمینه های این تاثیرات اشاره کنیم: 1.دوستی: قبل از دولت نهم دوست خوب کسی بود که در هنگام مشکلات و رنج و غم دوست خود را تنها نگذارد و به او کمک مالی یا روانی کند ولی بعد از دولت نهم دوست خوب کسی تبدیل شد که کارت سوخت خود را در اختیار دوستش بگذارد! 2.میزبان
: قبل از دولت نهم یک میزبان خوب کسی بود که جلو مهمانانش میوه هایی مثل موز
و سیب و... و غذاهایی مثل جوجه و شیشلیک و... بگذارد ولی امروز میزبان خوب کسی است
که جلوی مهمانانش گوجه فرنگی بگذارد یا آنها را به املت دعوت کند! 3.مسکن: قبل از دولت
نهم مردم تمام عمر کار می کردند به این امید که بتوانند آخر عمری یک قطعه زمین یا
آپارتمانی خریداری کنند تا خودشان و خانوادشان راحت باشند ولی از دولت نهم به بعد
همه ی مردم می دانند که اگر تمام عمر هم شبانه روز کار کنند حداکثر می توانند یک
قبر برای خودشان بخرند!(البته اگر شانس بیاورند!) 4.قیمت نفت: قبل
از دولت نهم مردم در اعماق قلبشان هنوز امید داشتند که اگر نفت خیلی گران شود و به
بشکه ای صد دلار برسد شاید تحولی در کشور ایجاد شود و زندگی شان بهتر شود اما بعد
دولت نهم مردم مطمئن شدند که اگر نفت به دویست دلار هم برسد اوضاع زندگی شان بهتر
نخواهد شد که هیچ بدتر هم می شود! 5.دید مردم: قبل
از دولت نهم مردم در خیابان ها همیشه به کسانی که پشت اتومبیل ها ی لوکس و گران قیمت
خارجی می نشستند با دیده ی حسرت نگاه می کردند ولی از دولت نهم بعد مردم فقط به
رانندگان وانت ها با دیده ی حسرت می نگرند و اکنون وانتی ها مورد توجه ترین عناصر
جامعه می باشند! 6.مثبت اندیشی:
دولت نهم به مردم یاد داد که باید همیشه مثبت اندیشید مثلا در بحث تورم درست در
موقعی که همه ی مردم از بالا بودن نرخ تورم و گرانی ها و ساعت زدن قیمت ها شکوه و
شکایت داشتند (و دارند!) دولت نهم اعلام کرد:« چرا نیمه ی خالی لیوان را نگاه می
کنین!؟نیمه ی پر را نگاه کنید!خوشحال باشید که تورم هنوز بیست- سی درصد است و به
هفتاد درصد نرسیده است!!» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
-آخرين آزمايشها نشان داد؛ موشهاي تهران ميكروب ندارند! *پس ديگه مي تونن بصورت مسالمت آميز با تهراني ها زندگي كنن!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
این روزها بغضی توی گلوم مونده که نه می تونم بگمش و نه بنویسمش!شاید این بغض توی گلوی بقیه بچه های ستون آزاد هم باشه که مطمئنم هست!به هرحال دست و دلم به هیچی نمی ره حتی درس خوندن چه برسه مطلب نوشتن! امروز رفتم وبلاگ رفیق شفیقم غرغرو دیدم بغضمو نوشته و چه قشنگ هم نوشته و بغض ترکید...
بدون شرح! اون قديم ها يه نشريه بود (الانم هست! خوشحال نشيد!) كه دوست داشت جا پاي گل آقا و مرحوم صابري بگذاره، دوست داشت هميشه گل آقا سرمشق اون باشه. دوست داشت يه روزي برسه كه افتخار كنه تونسته كمي ؛ فقط كمي جا پاي كارهاي بزرگ استاد طنز بگذاره... اما كيومرث صابري رفت ... اما... اما... كاش هيچ وقت اينطوري نمي شد... كاش هيچ وقت دوستم بهم ايميل نمي زد كه باز هم ... ولش كنين... هيچ توضيحي نمي دم... من مطمئنم مخاطبان همه هوشيار هستن و خودشون مي فهمن منظورم چيه...
دي ماه 1386: ستون آزاد در 27مين شماره خودش قطع نشريه رو عوض كرد و در هشت صفحه و بصورت روزنامه اي و گلاسه در چاپخانه رواق(رسالت سابق!) به چاپ رسيد. نه صدايي ... نه هياهويي ... ساكت و آرام. ارديبهشت 1387: گل آقا اولين شماره دو هفته نامه خود را در قطع جديد روزنامه اي(!) و در هشت صفحه(!) و بر كاغذ گلاسه(!) و در چاپخانه رسالت! (همون رواق!) منتشر مي كنه. كنفرانس هاي خبري... توضيحات و كارشناسي هاي متعدد... و كار جديدي(!) كه به نام خود ثبت مي كنند. 13 خرداد 1387: شماره 32 - كاريكاتور ستون آزاد - اثر دوست خوبم مجيد مهجور - ايده از بچه هاي تحريريه ستون آزاد ![]() 23 خرداد 1387: شماره 3 - كاريكاتور روي جلد آقا ... و ديگر هيچ! ![]() كاش فقط همين يكي دو مورد بود... دوست دارم فقط بنويسم بدون شرح! چون عقيده دارم دنياي ما سرشار از اتفاقات كاملاً تصادفي(!) است. غرغرو
جمعه ۲۴ خرداد
یاد روزی افتادم که با غرغرو و بهمن مهران و داریوش و مرتضی تو زیر زمین من - مکان! سابق ستون آزاد- ( اخه اون موقع دفتر نداشتیم!) رو زمین نشستیم و درباره چاپ ستون آزاد بصورت گلاسه در تهران بحث کردیم و چه داغ و پر شور بحث کردیم و ...
و امروز چه راحت ناگهان و بصورت تصادفی یه جای دیگه همه ی نتایج عقل شعور بالای غرغرو و حسابگری و پیگیری داریوش و ذکاوت و کاربلدی بهمن مهران و روابط عمومی مرتضی و ... دیده میشه و از اون بدتر به عنوان ایده و فکر ی که به ذهن یکی دیگه رسیده معرفی می شه مصاحبه می شه پز داده میشه به به و چهچه گفته میشه نوشابه باز میشه و... و بعد هم سوژه ی کاریکاتور تحریریه نشریه بصورت کاملا اتفاقی یه جای دیگه دیده میشه و آینده هم بصورت کاملا اتفاقی ... خداییش بغض نداره؟! و جرم مافقط اینه که مجوز سطح شهر نداریم و دیگر هیچ.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
1. مار از پونه بدش می یومد جارو به دنبش می بست !
2- لنگ کفشی در بیابان پیدا نمی شه ! 3- برای اینکه سر خودش کلاه نره کلاه دوستش رو برداشت ! 4- هر کی خربزه می خوره ویتامین های بدنش تاُمین می شه ! 5- موش تو سوراخ نمی رفت می گفت بو می ده ! 6- هیچ ماست بندی نمی گه مرغ همسایه ما غاز ! 7- آشپز که دو تا شد آش رو با جاش می برند ! 8- طرف رو تو ده راه نمی دادند می خواست بره شهر ! 9- کار هر کس نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و دل خوش سیری چند ! 10- دیوانه چو دیوانه ببیند می گه روت سیاه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
دل ما رنگش سیاه خط اولش گناهه کارامون از رو نفاقه خوب شدن یه اتفاقه جایی نیست واسه رسیدن خیلیا دیگه بریدن اولش رفتیم به آخر آخرش قتل برادر تنهایی عادتمونه هممون شدیم دیوونه هر کسی یه جور غریبه حرفمون واسه فریبه مجنونا مجنون پولن آخر فریب و گولن اگه پولت باشه خیلی پیشته همیشه لیلی **** کاش می شد بریم به یک جا که باشه صدای موجا که باشه عطر خدامون بپیچه توی دلامون اونجا که دوستیا داغه دور شیم از هر چی نفاقه اونجا که آخر راهه آسمونش پر ماهه پر کشیده غم و ماتم شادیه تو همه عالم **** یکی گفت« اینا خیاله! خوب شدن دیگه محاله! میدونم باورش سخته اما این آخر خطه!» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
اپیزود اول : در کشور ما هفتاد میلیون زندگی می کنند و همه ی افراد نمی توانند دارای خانه مجلل و اتومبیل گران قیمت، کارت سوخت هزار لیتری و حقوق بالا باشند. پس چه کنیم ؟! اپیزود دوم : در کشور ما همه ی افراد نمی توانند سخنرانی و نطق کنند و به این صورت اعتراض کنند یا از حق خودشان دفاع کنند اگر هم تک تک افراد بخواهند این کار را کنند شاید حتی در تمام عمر حتی یک بار هم نوبتشان نشود که از حق خود دفاع کنند چون به هر حال یک تعدادی به دلایلی جا می زنند یا چند بار سخنرانی می کنند . پچه کنیم ؟! اپیزود سوم : در کشور ما همه افراد نمی توانند فرزندان خود را دانشگاه آزاد بگذارند یا فرزندان خود را برای ادامه تحصیل به خارج کشور بفرستند . پس چه کنیم !؟ اپیزود چهارم : در کشور ما همه ی افراد نمی توانند از اول اسفند تا آخر فروردین تعطیل باشند و مدام به مسافرت های خارج از کشور بروند یا حتی گوجه فرنگی بخرند . پس چه کنیم ؟! اپیزود آخر : حال که همه ی افراد نمی توانند این امکانات را داشته باشند تنها راه این است که این هفتاد میلیون از بین خود تعدادی را انتخاب کنند که نماینده آنها باشند و به نمایندگی از آنها در خانه مجلل زندگی کنند ، اتومبیل گران قیمت با کارت سوخت هزار لیتری سوار شوند و به نمایندگی از آن هفتاد میلیون ، نطق و سخنرانی کنند و از حق خودشان دفاع کنند . فرزندانشان را در دانشگاه آزاد بگذارند یا به خارج بفرستند ،تعطیلات چند ماهه داشته باشند و مدام سفر های خارجی بروند و حتی به نمایندگی از مردم گوجه فرنگی بخرند! و این است ضرورت وجود دموکراسی ، انتخابات و انتخاب نمایندگان! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
|
خیلی وقته که آپ نکردم البته دلیلش واضحه مجوز کار در داروخانه برام صادر شده و این مدت عید به شدت شیفت داروخانه می رفتم. امروز کلاسهای درس شروع شد و من به علت جو شیفت گرفتگی شدیدی که در ورودی ما حاکم بود این شعر رو در کلاس درس سم شناسی نوشتم. در بعضی جاها وزن ها مشکل داره دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.
شیفت نامه
برخیز عزیز که شیفت فراوانم آرزوست داروخانه ی خلوتِ ساعتی پنج تومانم آرزوست از قیمت پایین مشهد دلم همی گرفت شیفتِ فلان تومانِ تهران و اصفهانم آرزوست یک پای انجمن و یک پای اداره ی غذا از جور این و آن گریه و افغانم آرزوست (1) ازقیل و قال کلاس و درس دلم گرفت شیفتی دراز با پول فراوانم آرزوست دوشینه بازرسم بدید و خِفتم گرفت شیفتی کنار ،فارغ ز بازرسانم آرزوست در این کلاس سَم که آخر رسیده است جوجه کباب گرم و بی استخوانم آرزوست دانم که از شیفت روز پولی نیاید به دست از شیفت شب ملولم وخواب گرانم آرزوست
(1)از عجایب مشهد این است که هر دانشجو برای گرفتن مجوز جانشین مسئول فنی برای هر داروخانه ابتدا باید نامه بدست برود انجمن داروسازان بعد نامه به دست برود اداره ی غذا و دارو تا شاید قبول کنن! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط محمدرضا حسینی |
|
| درباره وبلاگ |
طنز می نویسیم
چون کار دیگه ای بلد نیستیم! |
| نویسندگان |
|
محمدرضا حسینی آیدا |
| پیوندها |
|
RSS
|